یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ.
اما عشق،
آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد.
و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند.
پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.
دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم.
اما عشق،
آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند،
پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو.
اما عشق،
آن آسمان است که عقابان را می بلعد
و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست
و عنانش را کشید ، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت : از این پس زندگی ، میدان است و حریف خداوند.
پس قلبت را بیاموز که :
عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر
آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت.
و آن روز، روز نخست عاشقی بود
|
+|جاي پاي
یه همراه در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
|